دیروز با اون خانوم و رئیس شون صحبت کردیم.من و خواهر.من که طبق معمول از همون ب بسم الله اشکی شدم و زیاد نتونستم چیزی بگم.خواهر ولی خیلی تند برخورد کرد و کلی صحبت کردن.آخرش هم عذرخواهی و همدردی و طبق معمول همه چیز افتاد گردن خطای پزشکی و اتفاق و شانس و قضا و قدر!!!
ولی خوب از نظر من دیگه این موضوع تموم شده اس.دیگه حوصله کش پیدا کردنش رو ندارم.گرچه اون خانوم دوباره دیشب هم زنگ زد و بازم کلی حرف زد و عذرخواهی کرد.
امروز صبح بازم حالت تهوع شدید داشتم.خیلی بد بود.خداروشکر صبحانه خوردم بهتر شدم.
دوستان دانشگاه که با هم دورهمی داریم، امروز فهمیدن جریان رو.خیلی ناراحت شدن و گفتن چرا چیزی نگفتی.در نتیجه مهمونی دورهمی که نوبت میزبانی من بود همین روزها، افتاد به یکی دیگه و قرار شد خونه ما رو بعد عید بیان.
یه موضوعی خیلی اذیتم میکنه.در مورد میم.نمیتونم به کسی بگم.باید با خودش صحبت کنم و مشکل رو حل کنیم.بحران های روحی به همون شدت بحران های جسمی به آدم آسیب میرسونن.شاید هم بیشتر!
با این اتفاقات پیش اومده بیشتر برنامه هامون بهم ریخت.دوست دارم برگردم به زندگی عادی و دیگه دردی نداشته باشم.دوست دوباره برم تو هوای آزاد راه برم و ورزش کنم و دوباره شاد باشم و از ته دل بخندم.
باد شدیدی میاد...
ما را در سایت یادداشت هجدهم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 90